تبليغاتX
زندگی یه دختر ...
زندگی یه دختر ...



باور كردم...


باور كردم تمام لحظه هاي بي تو بودن را...هنوز هم وقتي نيستي نبودنت خانه را پر ميكند اما من به همين نبودن و نيستيت عادت كرده ام پس نيازي به بودنت نيست...نمي خواهم لحظه هايي را كه در كنار مني اما به فكر او...نمي خواهم وجودت را وقتي از اين جسم تنها چشمانت متعلق به من است...آري من به نبودنت عادت كرده ام پس نيازي به حضور پر منتت ندارم...حتي نيازي به چشمانت ندارم اين چشمان نيز تنها براي من نيست...تمام سعيم را براي فراموش كردنت به كار بسته ام....د رقلب تو ديگر جايي ندارم...مي دانم قبل از آنكه بگويي خود خواهم رفت؛گرچه همچنان عاشقانه دوستت دارم.

گرچه عاشقانه دوستدارت هستم اما نابودي و نيستي فرايم گرفته...بايد خود را نجات دهم قبل از آنكه در مرداب عشق تو جان دهم...بايد خود را نجات دهم قبل از آنكه جشن شادماني بگيري براي خورد كردن وجود من....آري به تمامي اين لحظات خو گرفته ام....به تمامي شبهايي كه خواستم اما نبودي...به تمامي روزهايي كه نگاهت را بر من حرام كرده بودي...اين چنين بودنت را نمي خواهم...

آري با تمام نيرو و توانم در پي سركوب كردن عشقت در قلبم هستم...آري ديگر باور كردم تمام لحظه هاي بي تو بودن را...تمامي لحظاتي را كه چشمانم در فراغت خون مي ناليدند...

خداحافظ عزيز دل...فراموشيت سخت است اما شايد بتوانم:خداحافظ عشق من

مهشيد

88/2/14


شنبه دهم مرداد 1388 |

سلام...

سلام.خوبید؟خوشید؟سلامتید؟

داشتم گشتی تو فهرست وبلاگهای بلاگفا می زدم که به سرم زد یه وب تازه بسازم...چراشو نمی دونم من حتی جدیدا ستاره من رو ماهی یه بار آپ نمی کنم اما خوب hi to love رو ساختم ديگه...

*نمي خواهم شعري بي قافيه بسازم كه وزنش تو نباشي.نمي خواهم نثري را،بي آنكه تداوم معنايش تو نباشي.نمي خواهم قصه اي بنويسم كه اغاز و پايانش تو نباشي.مي خواهم شروع تو باشي،وسط تو باشي و پايان تو باشي...*

دلم را بردي.به همين سادگي،عاشقم كردي...اما خودمانيم من نيز راضي به اين عاشق شدن بودم...پس بيا،بيا و قبل از آنكه ديوانه شوم ديوانه ام كن...بيا و خانه محقر و تاريك و محوش دل را آنچنان كه مي خواهي ويرانه اش كن...فقط بيا...

گفته باشم اين دل نوشته ها فقط براي تو و عشق تو و روح توست...تويي كه دل مي بري اما نمي دانم چرا وچرا حاضر به دل دادن نيستي...شايدم هستي و مي خواهي دل ندادن را بازي كني...

اين را براي تو مي نويسم تا همگان بدانند تو چه زيبا و دلبرانه دل مي بري و بر روي مبارك هم نمي آوري...

براي تو كه مي داني چگونه دل كوچك و ناتوانم را بي قرار خود كرده اي اما آنچنان سرد و محكم از كنارش مي گذري كه همگان بر دلدادگيم مي خندند و مرا ديوانه مي نامند...

چرا نگويم كه من نيز راضي به اين ديوانه بودن بودم و هستم...مجنون من ليلي ات بي تو هرآنچه هست خواهد گذراند اما به او فكر كن...باور كن درخواست زيادي نيست،وقت زيادي هم نمي برد.فقط به او فكر كن...

به لحظه هايي كه بي وجودش گريه مهمان شبهايت بود اما ناجوانمردانه با ديدن چشمان مشتاقش رويت را از او و هرآنچه متعلق به اوست برگرداندي...

ميداني چيست؟من تورا با همه دل سنگي و بي رحميت دوست دارم و مي دانم روزي خواهي برگشت به خانه ات...خانه اي كه بعد از گذشت سالها هنوز بوي تو و نفس هاي تورا مي دهد...

مي دانم دنبال كردن رد پاهايت به درياي غرورت مي رسد و بس...اما باز خواهم آمد ....

                                       ۱۰/۱۲/۸۷

                                       مهشيد

 

پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 |



بعد از سه سال ویلاگ نویسی هنوزم نمی دونم...
فقط می دونم باید بگم سلام
پس سلام...


مرداد 1388
اسفند 1387

باور كردم...
سلام...

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان
ستاره من((من و ستاره))
قالب وبلاگ

RSS 2.0

 بهترین سایت خدمات دهی

Designed By ParsTheme