| سلام.خوبید؟خوشید؟سلامتید؟
داشتم گشتی تو فهرست وبلاگهای بلاگفا می زدم که به سرم زد یه وب تازه بسازم...چراشو نمی دونم من حتی جدیدا ستاره من رو ماهی یه بار آپ نمی کنم اما خوب hi to love رو ساختم ديگه...
*نمي خواهم شعري بي قافيه بسازم كه وزنش تو نباشي.نمي خواهم نثري را،بي آنكه تداوم معنايش تو نباشي.نمي خواهم قصه اي بنويسم كه اغاز و پايانش تو نباشي.مي خواهم شروع تو باشي،وسط تو باشي و پايان تو باشي...*
دلم را بردي.به همين سادگي،عاشقم كردي...اما خودمانيم من نيز راضي به اين عاشق شدن بودم...پس بيا،بيا و قبل از آنكه ديوانه شوم ديوانه ام كن...بيا و خانه محقر و تاريك و محوش دل را آنچنان كه مي خواهي ويرانه اش كن...فقط بيا...
گفته باشم اين دل نوشته ها فقط براي تو و عشق تو و روح توست...تويي كه دل مي بري اما نمي دانم چرا وچرا حاضر به دل دادن نيستي...شايدم هستي و مي خواهي دل ندادن را بازي كني...
اين را براي تو مي نويسم تا همگان بدانند تو چه زيبا و دلبرانه دل مي بري و بر روي مبارك هم نمي آوري...
براي تو كه مي داني چگونه دل كوچك و ناتوانم را بي قرار خود كرده اي اما آنچنان سرد و محكم از كنارش مي گذري كه همگان بر دلدادگيم مي خندند و مرا ديوانه مي نامند...
چرا نگويم كه من نيز راضي به اين ديوانه بودن بودم و هستم...مجنون من ليلي ات بي تو هرآنچه هست خواهد گذراند اما به او فكر كن...باور كن درخواست زيادي نيست،وقت زيادي هم نمي برد.فقط به او فكر كن...
به لحظه هايي كه بي وجودش گريه مهمان شبهايت بود اما ناجوانمردانه با ديدن چشمان مشتاقش رويت را از او و هرآنچه متعلق به اوست برگرداندي...
ميداني چيست؟من تورا با همه دل سنگي و بي رحميت دوست دارم و مي دانم روزي خواهي برگشت به خانه ات...خانه اي كه بعد از گذشت سالها هنوز بوي تو و نفس هاي تورا مي دهد...
مي دانم دنبال كردن رد پاهايت به درياي غرورت مي رسد و بس...اما باز خواهم آمد ....
۱۰/۱۲/۸۷
مهشيد
|